این روزها یک تئاتر فیلم شده؟!و یه سریال بسیار غمگین و شاعرانهدیدم که هردوش رو پیشنهاد میکنم بهتون:Prima facieLost flowers of alice hartاولی تئاتر زیبای جودی کامر عزیزم هست و دومی سریال نسبتاخوبیه که کوتاهه و مسائل انسانی غمگینانه رو در زروق گلها میپیچهو بهتون تقدیم میکنه:")نوشته قبلیم که ثبت موقت بود رو خوندم در مورد دعوایی که اتفاقافتاده بود و جدا از طنز عصبانیم خوشم اومد:)) اما قطعا منتشرنمیکنم:") اما نمیتونم ننویسم که دعوا با دخترداییم بود و وقتی بامامانم صحبت کرده بود تلفنی از عصبانیت داشبورد ماشین نوپسرداییم رو با لگد شکونده بود(چند سالشه؟بیست و فاکینگ هشت)اونوقت من کودکم و نمیتوان خشم خودم را کنترل کنم(جدا بهخودم افتخار میکنم تو این زمینه!)البته در وارسی های قضاوتگرانهمن دخترداییم به این حسودی کرده بود که من با دخترخاله اشروابط بسیار حسنه ای رو ایجاد کردم و دخترداییم معتقد بود کهدخترخاله اش خیلی قدیمی فکر میکنه و دهاتیه(!) در حالیکهاینجوری نیست...یکبارم گفت خیلی بیش از حد با دخترخاله امصمیمی شدیا...و یه بارم به دخترخاله اش که به مامان من میگه عمهگفت که عمم رو ندزد...از طرفی به ماشین نو پسرداییم هم به شدتحسودی کرده اما جوجه ها و جوجه خروس های عزیزم بیست وهشت سال سن کمی نیست همراه پارتی رفتن و خوش گذروندنبخش های دوست نداشتنی بزرگسالی رو هم بپذیرید!
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: جمعه
10 شهريور
1402 ساعت: 0:14